پیشی های ناز من

خاطرات بیمارستان قند عسل

1392/10/11 23:29
نویسنده : بانوی مهر
245 بازدید
اشتراک گذاری

 پسرقند عسل در تابستان 91 بدنیا امد از همون ابتدا بچه صبور .اروم وکم خوراکی بود که همچنان

این صفات با عسلک بزرگ شده  در بیمارستان اونقدر اروم بود که منو نگران کرده بودبا سلام وصلوات ودست 

به دامن اهل بیت شدن کمی شیر خورد .نگرانی من وقتی بیشتر میشد که دخترک هم اتاقیمان زود به زود

گریه میکرد وشیر میخواست.بالاخره نزدیکیهای صبح بود که از صدای شیون دختر همسایه بیدار شدی وبا

چشمای درشت وخوشگلت این ور اون ور رو رو نگاه میکردی منم از فرصت استفاده کردم وشما را توی بغل

مامانبغل گذاشتم تا شیر بخوری.حدود ساعت 10 شما رو بردن برای معاینه  وزدن واکسن.بعداز نیم

ساعت صدا زدن بیاین بچه ها رو ببرین.صحنه قشنگی بود همه پچه هارو توی این چرخهای دو طبقه گذاشته

بودن واز روی مشخصات دستبند صدا میزدند وبه همراه میدادند در اونروز 3تا پسر وبقیه دختر بودند من تا نگاه

کردم شما رو شناختم .عسلک پر مو چشم ابرو مشکی خوشگل در طبقه پایین در کنار دخترا .به این ور

اون ور نگاه میکرد.ساعتی بعد مرخص شدی وچون بابا کار داشت (مشغول امورات خانه داری اعم از رفت و

روب .شستشو.درست کردن غذا) پدر بزرگ دنبالمون اومد.دراین موقع شما را برای حمام کردن بردند ومن

وهمسر پشت در اتاق نوزادان منتظرمنتظروشمابشدت گریه که چه عرض کنم ضجهگریه میزدی وما نگراننگران

و..بالاخره در باز شد وچشم ما به جمال شما روشن.

شما:خنثی ما:کلافه شما:خواب  ما:خنده وبا رفتن به شنوایی سنجی ومثبت بودن تست عازم خانه شدیم

در خانه بابا با اسپند وشربت به همراه خاله به استقبال شما ومامان والبته ما امدند.

پ ن:خاله از زمانی که مامان درد داشت تا وقتی شما بدنیا اومدی در کنار مامان بود

پ ن:پدر بزرگ ومامانی مسافرت بودند وقتی خبردار شدند که شما داری بدنیا میایی سریع حرکت کردند

پ ن:باری به این جهت بود که افتخار همراهی مادر وپسر به من داده شد  "خدایا شکر"

پسندها (3)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)